شهید «ابوالقاسم عبوری»
نام پدر: حسن
آفتاب زندگانیاش در سال 1345 در «ساری» طلوع کرد و به دل اهل خانه، شادمانی مضاعفی بخشید.
«ابوالقاسم» قبل از آغاز مدرسه، به مکتبخانه راه یافت و کلام وحی را آموخت. بعد از آن، با رسیدن به هفت سالگی، در سنگر علم مشغول کسب دانش شد.
او مقاطع تحصیلی را یکی پس از دیگری با موفقیت سپری کرد؛ اما تا سوم دبیرستان در رشته اقتصاد مدرسه «امام خمینی» زادگاهش درس خواند.
همزمان با تحصیل نیز، فعالیتهای فرهنگی و مذهبی داشت. او بعد از تشکیل بسیج، به عضویت این نهاد درآمد و سپس در 19 تیر 1361 در همین کسوت، رهسپار جبهه شد.
ابوالقاسم در دو عملیات از ناحیه دست، کمر و پا و یکبار از ناحیه چشم آسیب داد؛ و در تهران و اصفهان تحت مداوا قرار گرفت.
او در تیر ماه 1363، جامه پاسداری به تن کرد و در واحد اطلاعات سپاه مشغول به انجام وظیفه شد.
این پاسدار دلاور، در طول حضورش در جنگ، به عنوان تیربارچی، فرمانده دسته و گروهان، خدمات شایانی به کشورش کرد.
او در عملیات والفجر 8، فرماندهی گروهان گردان مسلم را به عهده داشت.
ابوالقاسم، سرانجام در 3/2/1365 در منطقه فاو به خیل یاران شهیدش پیوست؛ و بعد از تشییع بر دستان اهالی ساری، در گلزار شهدای «ملامجدالدین» این شهر آرام گرفت.
پدرش حسن، دفتر آن روزها را چنین ورق میزند: «سال 1365 که به دیدار امام خمینی(ره) رفتم و چشمم به ایشان افتاد، گفتم که این آقا دنیا را نمیخواهد. آخرت را میخواهد و بس! همان لحظه گفتم: فدای یک تار موی امام. ایشان فرمودند: چه شد؟ من نحوه شهادت بچهها را گفتم و اشاره کردم که آخرین شهیدم در شهر خودمان ساری، بهوسیله منافقان ترور شد. امام خمینی در آن لحظه بسیار گریست و گفت: داغ منافقان در دل من هم هست و بسیار مشکل است. گفتم: اجازه بدهید که سنگر بچههایم را پر کنم. امّا ایشان فرمودند که شما دِین خود را ادا کردید. به مکه بروید. من هم که ثبت نام بودم، رفتم. وقتی در حضور مسئولان، خبرنگاران از من سوال میکردند، میگفتم: ایشان با اینکه هشتاد ساله بود، نیروی یک جوان بیستوپنج ساله را داشت، وقتی دستش روی شانهام بود.»